چرا ورزشكار نشدم ؟ (قسمت اول) 


همیشه همه از خشکی زیاد و انعطاف پذیر نبودن بدن من به شدت تعجب می کنند و سرزنشم می کنند که هرگز به هیچ ورزشی روی نیاوردم. هیچ کس مشکلات بزرگ و اساسی مرا درک نمی کند. هیچ کس درک نمی کند که من ذاتن ورزش و ورزشکارها را دوست دارم اما خدا نخواسته که ورزشکار شوم. شما نمیدانید من چه فوتبال هایی که تماشا نکردم. فکرش را هم نمی توانید بکنید که من در حالت دراز کش چه صبح هایی را که با تماشای ورزش صبحگاهی بیدار نشدم! بله. آنقدر ها هم که فکر می کنید از ورزش دور نیستم! من اسم ورزش هایی را می دانم که شاید بعضی از شما هرگز نام هیچ کدام را نشنیده باشید. مطالعاتم در این زمینه بسیار بالاست.

حالا می پرسید مشکلاتی که سد من بودند چه هستند؟ راستش من این ها را قبلن هم به یه آقای دکتری گفته بودم. صبر و حوصله ی آن دکتر را داشته باشید برای شما هم میگویم.

فوتبال: بچه که بودم به دلیل دختر بودن و از آن بدتر بچه ی کوچک خانواده بودن مدت ها نقش توپ جمع کن را در فوتبال های خانوادگی و فامیلی داشتم. بزرگ تر که شدم دیدم این شغل سودی و پیشرفتی برایم ندارد. ناچار از فوتبال دست کشیدم

ایروبیک: راستش این ورزش نیاز شدیدی به استعداد در حرکات موزون دارد که بنده از آن بی بهره ام! و ذاتن از این سوسول بازی ها خوشم نمیاد!

والیبال: این ورزش به نیرو و انرژی و دستان پر توانی احتیاج داشت. در ضمن ممکن بود توپ به سر آدم بخورد و ضربه وارد شود و تمام هوش و استعداد و مغزم حیف و میل شود! آن وقت شما جوابگوی دنیای علم و تکنولوژی و هنر و ادبیات و ....بودید؟ من نسبت به جامعه ام احساس مسئولیت می کنم!

بسکتبال: همیشه می گفتند "فقط" هرکس می خواهد قدش بلند شود باید بسکتبال بازی کند.من هم که  همیشه و در تمام کلاس ها میز آخر می نشستم دلم نمی خواست قد بلندتر شوم!

بدمینتون: در این ورزش فرد باید حواسش جمع یک عدد توپ کوچک پَر پَری باشد و اگر انسانی مثل من "کور توپی"(بیماری ای که فرد توپ را نمی بیند و گم اش می کند. مثل کور رنگی!)داشته باشد اصولن علاقه ای به این ورزش_تفریح پیدا نمی کند. بخصوص اینکه باید بدوی و بالا و پایین بپری! این دلقک بازی ها به من نیامده! "من آدمی هستم بسیار جدی"

پینگ پنگ یا همان تنیس روی میز: این ورزش به نسبت از باقی ورزش ها بهتر است. راکتش سنگین نیست و بالا و پایین پریدن هم ندارد. اما بعد از مدتی حوصله ی آدم را سر می برد و خب البته همیشه در اتاق پینگ پنگ مدرسه، دوستان نایابی هم هستن که آدم را گول بزنند که به جای بازی درس زنگ بعد را بخوانی یا غیبت هم کلاسی ات را بکنی!

اسکی: جانم؟!چیزه! بابا خو گرونه! به جان شما!

شنا: از آنجایی که استخر شخصی وجود نداشته و ندارد بنابراین برای شنا کردن می بایست به استخرهای پاک و پاکیزه ی عمومی رفت. اصولن بهار و پاییز فصل های درس من بوده اند و من فقط در این دو فصل درسم میامده!(یعنی حسش!) پس فرصتی برای استخر رفتن نبوده! تابستان میکروب ها و ویروس های بیماری های مختلفی چون وبا استخر را رزرو می کردند و اجازه ی ورود به ملت را نمی دادند و در زمستان هم نمی دانم چه کسی مدام در گوش انسان زمزمه می کند که استخر رفتن برابر با سرما خوردن، آنفولانزا گرفتن و نهایتن تب چهل درجه، سر درد و ... مردن است!

 

گلف: ما را چه به این خارجکی بازی ها؟!والا به غرعان!

کوه نوردی: این ورزش که نسبت به آن بی علاقه هم نبوده ام، پا، کمر و توان درست و حسابی می خواهد که هیچ کدام را نداشته ام. در ضمن کوه را باید صبح زود رفت. بهار فصلی است که آدم دوست دارد تا لنگه ظهر بخوابد. تابستان زیادی گرم است و ممکن است گرما زده شوی. پاییز گِل و شِل است و زمستان هم که....

اسب سواری: به به! چه ورزش خوبی. واقعن نیک و نیکو ست، اما حیف که ورزش پول دارهاست.تازه اسب بیچاره چه گناهی کرده اسب شده؟!شما خودت خوشت میاد یکی بشینه پشتت، هی بهت شلاق بزنه؟هان؟

کُشتی: آهان. یادم نبود، فکر کنم کشتی بانوان نداریم!

فوتبال آمریکایی: ای بسط دهنده ی استکبار! ای فریب خورده، ای فتنه گر ، ای خس، ای ....! آخه اینم شد ورزش؟ خودمون فوتبال داریم کار دست اصفهان! آخه چَرا می ری سراغ اون کشور دشمن؟!همینجوری پای اون جاسوسا رو به مملکتمون باز می کنید دیگه!

دو میدانی: والا من هرچی میدون اطرافم  می بینم کوچیکند و برای من اُفت داره بخوام دورشون بدوم!

دو صد متر و چهارصد متر: صد متر که نه اما فک کنم ده متر رو تو 100 شماره می دوییدم! رکورد خوبیه، نه؟!

چهارصد متر هم که کل ولایتمون رو که متر می کردی 400 متر نمی شد! امکانات نبود!

دو امدادی: فک کنم قبلش باید دوره های امدادگری حلال یا هلالِ احمر رو گذرونده باشی! آخه باید با یه چوب که احتمالن مال آتل یا همچین چیزیه هی از اینور بدو بدو بری اونور، بدی دست همکاران امدادگر! دوباره برگردی بیای اینور یه آتل دیگه ببری! خلاصه ماجراییه! باید به داد آسیب دیده ها که اصولن تماشاگرایی هستند که داوطلبانه زیر دست و پا له شدند برسی! اینجوری می گن!

دو استقامت: شما که می بینید من آدم مقاومی هستم! نیازی به این ورزشا ندارم! اینها مال از ما بهترونه! من محکم و استوار واستادم. ببین. آآآه!

 

ادامه دارد....

(كلاغ)


چطور شد كه من منتقد بزرگي شدم

 

اتفاق تو هر شکل و فرمی، حال وهوای آدم رو تغییر می ده مخصوصن اگه رگه ای از اون اتفاق تو وجودت باشه ؛مثلن به ادبیات یه نیمچه گرایشی داشته باشی اون هم از نوع سپیدش و روز اول دانشگاه تصمیم بگیری درسخون باشی و بشینی روی صندلی ردیف اول، لب تیغ نگاه استاد! و استاد هم اول دشت بگه روزنامه نگاره وبعد هر یه خط درس ادبیات جاهلی عرب بچسبه به نیما، شاملو،اخوان،فروغ!..اینجوری>>

عربها فقط با خطابه و حماسه سرایی ادبیاتشون رو منتقل کردند و این یعنی یه ادبیات شفاهی،مثلن  تو ایران نیما اومد بندو بساط شعر رو بهم ریخت!اصلن شعر رو عوض کرد! حالا اگه بری تو کتابش نگاه کنی یه دونه شعر بدرد بخور هم نداره ها! اما به زور شعر سپید رو وارد ادبیات ما کرد!! ..عربها تو هر جنگی یک شاعر قبیله ای داشتند که برای تشویق کردن سربازها به جنگیدن فی البداهه شعر می گفتند ،شعر عربها اول و آخرش همین بود که با ورود شاعرها و نویسنده ها و ادبیات ایرانی ،متمدن و مکتوب شد،مثلن شاملو شروع کرد به ترجمه ی شعر اروپایی!بعد خودش شروع کرد مثل ترجمه هاش شعر بگه!! یه دونه شعراش هم بدرد نمی خوره!!!شعر یعنی حافظ..یعنی پروین اعتصامی با اون شعر معروف آب را گل نکنید!!

و تو مثل" میو میو" توی کارتون میو میو وارد می شود هی چشمهات چرخ بخوره و چرخ بخوره ودلت بخواد سرو ته استادت رو یکی کنی!.. شعر سپید محبوب من..

و تو هنوز نفس تازه نکردی که استاد بعدی و تدریس ادبیات اندلس ..وهر یه خط کتاب اندلس بچسبه به نیما و شاملو و اخوان و فروغ و.. و تو باز هم میو میو..و تیزی چنگالهات رو با تمام وجود حس کنی!!

(محبوبه)