تولــــد، آغاز زندگی

"به نام او"


در این هفته:


‎فرزند بیشتر... یارانه ی بیشتر(رباعی) از   علی شوش

کاریکلماتور از    fati

‎ زندگیماتور    احمدرضا




1)

نه مایه ی شر و دردسر خواهد شد

نه باعث مشکل و ضرر خواهد شد

فرزند اضافه شد به خانه، یعنی

یارانه ی خانه بیشتر خواهد شد


2)

خرج پز و فیس را که باید بدهد؟

این پول خبیث را که باید بدهد؟

نوزاد به گریه توی بیمارستان:

پول ترخیص را که باید بدهد؟


3)

باید که به پرواز تن فیل در آد

یا گنج از زیر خاک با بیل در آد

باید پولی جور کنم تا بخرم

یک کادو که چشم کل فامیل در آد


علی شوش


کاریکلماتور


1) آنقدر از "مُرده"ها می گوییم که انگار تازه "متولد" شده اند !

2) اگه مرگ تولد دوباره ست ، دلم می خواد هر روز بمیرم و زنده شم

3) تو این دنیا "با پدر و مادر" متولد میشیم؛تو اون دنیا "بی پدر و مادر"

4) هر سالی که می گذره یک سال به عمر مردها اضافه و یک سال از عمر زن ها کم میشه !

5) "سگ" ها تنها موجوداتی هستند که بی اختیار "پدر" می شوند

6) هیئت دولت اعلام کرد با تولد هر نوزاد یک میلیون تومان به او می دهد؛ولی نگفت به ازای هر مرگ چقدر می گیرد

8) 18+

 اگه زن و مرد به صرف تقرب بچه دار میشدن،الان تو قزوین جای سوزن انداختن نبود !

8) "آزاد"

 جنت احمدی به حضرت نوح: دست بالای دست بسیار است


fati


‎ زندگیماتور

۱- بعضی ها خودشان را می کشند برای داشتن عمر طولانی.

‏۲- زندگی، مجموعه ی لحظاتی ست که انتظار مرگ را می کشند.

‏۳- کشته-مرده ی زندگی نباش. ‏

۴- کاش زندگی ام را چرک بگیرد، اگر پول چرک کف دست است. ‏

۵- زنده بودن برای زندگی کردن شرط لازم است، اما کافی نیست. ‏

۶- برای "تصحیح" زندگی باید دور اشتباهات را "خط" کشید.

‏۷- چنان در زندگی "غرق" شده ایم که حواسمان نیست "آب" از سرمان گذشته است.

‏۸- زندگی "پیش نیاز" مرگ است و روزگار این دو را برای من "هم نیاز" کرد.

‏۹- همه ی انسان ها در زندگی یک "تجربه" ی مشترک دارند و آن: "پشت سر گذاشتن" بالش است.

‏۱۰- اگر مثل گوسفند زندگی کنی، کارد به استخوانت می رسد. ‏

۱۱- اگر زندگی را شل بگیری، او تو را سفت می کند. ‏

۱۲- در طول زندگی هیچ کس "پا به پای" انسان نخواهد بود به جز سایه اش. ‏

۱۳- مهم ترین "گزاره" ی زندگی "نهاد" خانواده است. 

14- خبر ِ "یک ملیون تومان برای هر نوزاد " که پخش شد ، گاومان دوقلو زائید !

احمدرضا

هرچي دلت خواست بنويس ...

"به نام خدا"



- واگويه هاي بي ربط       (علي)

- متــــــــــــــــرو       (حامد حمزه پور)

- چرا ورزشكار نشدم ؟ (قسمت اول)       (كلاغ)

- چطور شد كه من منتقد بزرگي شدم  (محبوبه)



واگويه هاي بي ربط


چندين هزار سال قبل

بيا اين سيب ها رو بخوريم . شايد از اين جاي تكراريه مزخرف خلاص بشم .

- شايد به يه جاي بدتر بريم ...

مگه از اينجا بدتر هم هست ؟!!!!

بخوريم ؟

- بخوريم ...

همين روزها

بيا اين قرص ها رو بخوريم . شايد از اين دنياي مزخرف خلاص بشيم .

- شايد به يه جاي بدتر بريم ...

مگه از اينجا بدتر هم هست ؟!!!!

بخوريم ؟

- بخوريم ...




كشتن يا نشكتن . مسئله اين است ؟؟!!!!!!

ماماني برام يه تيركمون ميخري ؟!! اخه ممد پسر اصغر آقا يدونه گرفته و داره باهاش گنجشك ميزنه .

انقده باهاله !!

- نه پسرم . كشتن حيوونا كار خوبي نيست .

ماماني يكشنبه اي كه گذشت ، همون روزي كه تعطيل بود رفتيم خونه بابايي اينا . چه عيدي بود ؟

- عيد قربون بود عزيزم .

عيد قربون يعني چي ؟

- تو عيد قربون بين مسلمونا رسمه كه قربوني ميكنن .

يعني چي ؟

- مثلا گوسفند ميكشن و گوشتشو نذر ميكنن بين در و همسايه .

گوسفند راس راسكي ؟

- اره ديگه . مگه اون روز خونه بابايي اينا جيگر نخوردي . برا همون گوسفنده بود ديگه . نذري بود .

ماماني ؟

- جااااااااااااااااااااااااااااااانم ؟

منم ميخوام تيركمون بخرم گنجيشكارو قربوني كنم

- كشتن حيوونا گناه داره پسرم . مگه اينكه ...

مگه اينكه چي ؟

- تو مگه فردا امتحان نداري ؟؟؟؟؟؟!!!

(علي)


متــــــــــــــــرو 

 

تعریف: وسیله‌ای است پرفشار، کم هوا، دراز و در برخی نقاط شامل صندلی، که در ایاب و ذهاب آحاد جامعه بر سرمزارشان و همچنین از سرمزار به سمت محل کار یا تحصیلشان مورد استفاده و حتا سو استفاده قرار می‌گیرد! (توضیح آنکه از هر کس در ایستگاه مترو بپرسی، کجا می‌روی؟ یا از کجا می‌آیی؟ پاسخ می‌شنوی که از سر قبرم و من بی‌تقصیرم!) 

 

مقدمه: آورده‌اند که طهران و طهرانیان از ازل گرفتار مصائبی این چنین بوده‌اند و همواره در طول تاریخ عطش فراوانی برای "رفتن" داشته و دارند (دلیلش را هنوز هیچکس نفهمیده!)، از همان روزگار که درشکه‌چیان کمپانی"لوان‌تور" فریاد «شمس‌العماره بیا بالا» سر می‌دادند و مردمان دوشادوش و پشت‌به‌پشت هم می‌پریدند! تا شاید خردکی جا روی رکاب یا سقف یا حتی کله درشکه‌چی بینوا بیابند و تا آنجا که بایدبروند؛ بروند.

حتی گه‌گاهی نیز از روی ناچاری (وفقط ناچاری!) هنگام حمله‌ور شدن به سوی درشکه، آن دسته از دوستانشان را که از اقبال بد جلوتر افتاده بودند به زور مشت، لگد و دندان!... از صحنه رقابت خارج کنند و از عمق وجودشان بگویند که: مجبورم! میفهمی!؟

آری! اين چنين بود (و هست) ای برادر (ای خواهر!). و چه می‌شود کرد که این فجایع از مقتضیات زندگی در شهر گلادیاتورها (معادل فارسی یافت می‌نشود جسته‌ایم ما!) بوده و هست و لابد خواهد بود.

_ مسیر انتخابی: ایستگاه صادقیه به سمت دانشگاه علم و صنعت: آهی که همکنون از بنیادتان بلند شد، تنها نشانه‌ای کوچک از مصائبی است که روزانه بر بنده شما می‌گذرد و از آنجایی که چون می‌گذرد غمی نیست، پس به ادامه ماجرا توجه فرمایید.

بعد از ورود به ایستگاه و پیوستن به یکی از کولنی‌هایی که در انتظار ورود مترو به ایستگاه هستند، دستها را به آسمان برده، از عمق جان و با سوز دل بخواهید که متروی محترم کرج از پشت سر وارد ایستگاه نشود! لذا مترو یاد شده دوطبقه، بسیار زیبا، جادار، مطمئن و مملو از اقشار مشتاق جامعه می‌باشد و با احتساب کولنی‌های از پیش منتظر، جماعتی که انتظار آن نگون‌بخت یک‌طبقه را می‌کشند در بهترین حالت سه برابر ظرفیت ایشان خواهد شد.

این همان چیزی است که در تعاریف سازمان ملل از آن به عنوان «فاجعه‌انسانی» یاد می‌شود! پس از پهلو گرفتن مترو علم و صنعت در ایستگاه، جماعت آنچنان واله و شیفته ورود به واگن‌های آن هستند که گویی "اُدخل فِی الجَنه!" ... و چون دربها باز شود راهی نداری جز آنکه خود را به امواج سهمگین و طوفانی ملت بسپاری و تو چه میدانی که این امواج سهمگین چیست!؟ و چه دردی دارد...

پس از ورود لبخند کسانی که موفق شده‌اند صندلی‌های معدود واگن را ازآنِ خود سازند و این موفقیت را باتمام وجود ابراز می‌دارند، دیدنی است! البته این شادمانی عمری زود‌گذر دارد لذا یا مجبورند جای خود را به پیری که همکنون بالای سرشان ایستاده بدهند یا اینکه برای التیام وجدانشان هم که شده تا مقصد باید خود را به خواب بزنند (احیانا اگر آفتاب آز آن سوی در آمد و موفق به جلوس بر روی صندلی‌های مترو شدید با توجه به دُز وجدانتان می‌توانید یکی از دو راه‌حلی که پیش‌تر آمد را بر‌‌گزینید.) پس از بسته شدن دربها (البته به همت ماموران متخصصِ درب‌بندِ مترو!) آنقدر فاصله‌ات با همشهریان کم می‌شود که جای گشت‌ارشاد خالی، به هر ایستگاهی هم که می‌رسی به ازای هر یک نفر که پیاده می شود، 10 نفر از همشهریان تازه نفس و ورزشکار جایش را پر می‌کنند! چگونه‌‍‌اش را هیچکس نمی‌داند. ظریفی می‌‌گفت: این خود یکی از دلایل اثبات وجود خداست (بخدا!) و گرنه چگونه می‌شود در واگنی که تا لحظه‌ای پیش اگر نفس عمیق می‌کشیدی همه فریاد می‌زدند که "هی فلانی! هل نده..." ده نفر دیگر هم جای بگیرند و آب از آب تکان نخورد! فشار به اندازه‌ای می‌رسد که به سهولت می‌توانی اجدادت را با کیفیت اچ.دی! مقابل چشمانت نظاره کنی (که این خود یکی از خدمات طلایی و رایگان شهرداری تهران در مترو می‌باشد که به شخصه از همین تریبون سپاسگزارم) برای گذراندن این لحظات پر فشار پایانی می‌توانی با اجدادت پیرامون مسائل مختلف بحث کنی، مثلا درباره اینکه سه هزار میلیارد تومن چندتا صفر دارد و با آن چند تا قطار برای مترو می‌شود خرید! اینطور شاید گذر زمان و فشار هموطنان را کمتر احساس کنی...

 (حامد حمزه پور)



... و در ادامه

چرا ورزشكار نشدم ؟

چطور شد كه من منتقد بزرگي شدم



ادامه نوشته

توپولی

اه... من این رو ثبت کردم چرا نیستش؟! یعنی مطلب خودم پرید؟از اول بنویسم؟! فعلن مطلب مهسا خانوم باشه!
به نام خدا

رژیم لاغری

 

من در طول زندگی پر بارم با چند رژیم آشنا شده ام. اول رژیم غاصب صهیونیستی ، دوم رژیم پهلوی و سوم رژیم لاغری.

از همه ی این سه موارد ذکر شده گفته می شود که مورد آخری بهتر است و رژیمی است که هیچ کس آن را حس نمی کند و به گونه ای زیر پوستی حاکم می شود.

این رژیم بسیار هم مفید است و باعث می شود که آنقدر پیراهن و شلوار به تن شما گشاد شود که برجستگی های بدنتان هم نمایان نشود و اسلام هم به مخاطره نیفتد. به گونه ای که پس از چند وقت متوجه می شوید که در حقیقت شما چهار استخوان هستید با یک روکش و یک ملاقه خون و همانا نفع شما در این است و شما از آن بی خبر هستید.

از طرف دیگر این رژیم باعث می شود که عده ای که دچار سوراخ بودن معده هستند و سیری ناپذیرند بر عرض شکم خود بیافزایند تا دچار مشکلات روحی هم نشوند و به آرزوی خود هم دست پیدا کنند. نام آرزوی این گونه افراد یارانه است که اگر هدفمند بشود دیگر چیزی در دنیا وجود ندارد که مانند این آنها را خوشحال کند. این هدفمندی باعث می شود که زمانی که پوست شکم عده ای به کمرشان می چسبد در این گونه افراد تولید خنده می کند و بسیار خرسند می شوند. در این صورت رفاه جامعه بالا می رود و شاخص (GNP) هم افزایش می یابد. بدین گونه چرخ مملکت می چرخد و این رژیم می تواند موفقیت زیادی را در جوامع بین المللی کسب کند و همه ی کشور ها در نشست سازمان بین الملل برای این رژیم کف مرتب می زنند و آنقدر از این رژیم خوششان می آید که همه صندلی های خود را ترک می کنند تا به سرعت از این رژیم تقلید کنند.

دیگر تمام کشورهای مسلمان دارای بصیرت شده اند و بیداری اسلامی همه جا را فرا گرفته . پس باید این رژیم را بپذیرند و اجرا کنند که همانا این برای آنها بهتر است و خود از آن بی خبر هستند... باشد که بیاندیشند و رستگار شوند.

«مهسا رودکی»


به سازمان مربوطهبا سلام و تحیات فراوان محضر جناب عالی قدر در جهت اوامر حضرت عالی قدر مبنی بر شکایت تعداد متعددی از اولیای دانش آموز پرور نسبت به افزایش روز افزون وزن تعداد متعددی از دانش آموزان فوق الذکر و همچنین احتمال بروز بیماری های نظیر در فوق الذکر مبتنی است زحمات این جانب که فوق الذیلا به خدمتتان مستمنا می گردد ارج نهاده گردد
۱- قطع شیر سهمیه ی مدارس از آن جهت که باری بود مال و اموال بانک مرکزی را که از اختلاس ذالک کمر خم نموده و راه به سوی برشکستگی بپیموده. خزانه ها از نقدینگی خالی و پشت وانه ها از عرش نشسته بر قالی! ارزش پول مملکت رو به افول و حذف صفر از آن در مجامع اقتصادی غیر قابل قبول! و از دیگر جهت کاهشی بود کالری مصرفی این نوگلان باغ زندگی را که حکیمان مسئول، عوام مملکت را گفته اند نه چندان بخور کز دهانت بر آید نه چندان که باز از دهانت بر آید!
۲ افزایش نرخ فروش فست فود وکاهش کیفی و کمی که هم مصرف آن را از جریان به صرفگی خارج و هم انرژی لازم برای تهیه را افزایش داده و از دیگر سو مرهمی بود بر دل مختلسین که فضای اخیر حاکم بر سال جهاد اقتصادی دستشارن را از خزانه ها کوتاه کرده و به ارتشایی نا چیز تحت پوشش تعزیرات حکومتی بسیار راضی گشته اند

امید است با تلاش های فراوان سازمان در جهت پیمودن پله های ترقه به ما در جهت نیل به دریای مدیترانه دو نفر!

حمد و سپاس و شکر و امتنان و همه جوره نوکر و مخلص و اینا
مسئول امور خیریه و بانوان!

«امین شفیعی»


پیامهای بازرگانی :

 

 

لاک ناخن چربی سوز اسلیم بست :

با استفاده از لاک های ناخن چربی سوز اسلیم بست،در 64 رنگ متفاوت ،دیگر از چربی های اضافی اطراف پهلو و شکم خلاص شوید!

___________________________________________________

آیا می دانید چشمها اولین برگ برنده در ارتباط با دیگران هستند ؟؟

مژه های مصنوعی اسلیم لاست،نه تنها شما را خوش اندام نشان می دهد،بلکه پس از استفاده ی ممتد از آن به اندام دلخواه خود می رسید.

100% تضمینی !

___________________________________________________

باشگاه بدنسازی فیل و فنجون :

در باشگاه بدنسازی فیل و فنجون،چاق وارد شوید و لاغر خارج شوید !

مخصوص آقایان و بانوان،از 9 ماهگی تا 99 سالگی !

___________________________________________________

بخوابید و لاغر شوید !!!

بله،درست شنیدید ،بخوابید و لاغر شوید !

تشک های لاغری اسلیم کاست.

تشک های 2 در 1 اسلیم کاست.نه تنها یک خواب آرام و رویایی را به خانه تان می آوریم ،بلکه به اندام متناسب خواهید رسید.

قابل تایید در وزارت بهداشت !

پست به سراسر کشور

___________________________________________________

اسپری های خوشبوکننده و لاغری اسلیم ماست :

با استشمام اسپری های لاغری اسلیم ماست،در 24 رایحه ی دل انگیز در هر هفته 10 کیلو از اضافه ی وزنتان بکاهید !

بدون درد و خونریزی !

___________________________________________________

دیگر ورزش های سنگین و رژیم های غذایی سخت به پایان رسید !

جوراب های شبه ورزش اسلیم هاست!

با پوشیدن این جورابها،بدون نیاز به راه رفتن به طور همزمان 469 ماهیچه ی شما ورزش داده می شود !

با خرید 50 جفت از جورابهای ما یک جایزه ی ویژه دریافت می کنید :

یک لنگه از جوراب بعد را به رایگان دریافت خواهید کرد.

___________________________________________________

بخورید و لاغر شوید!

روغن های سرخ کردنی گلدن تیری !

با مصرف در هفته یک لیتر روغن سرخ کردنی گلدن تیری ، به طرز معجزه آسایی اشتهای شما کاهش میابد !

کافیست امتحان کنید.


___________________________________________________

کلینیک لاغری کهریزک سیتی :

کابوس چاق بودن تمام شد!

با ما به کهریزک بیایید !

در کلینیک لاغری کهریزک سیتی،با اعمال مختلف ،به صورت فوق فشرده به تناسب اندام خواهید رسید!

با کادری مجرب و آلات پیشرفته !





 100%  تضمینی

***************


«سارا هدایتی»


آزاد

در این پست:

قسمت سوم  رود طویل یا روده طویل از اهمد رشید بیگی
مطلبی از سارا هدایتی برای نقد عمومی

به قول حافظ سعدی: چرا عاقل کند کاری زمانی که دراین بیشه پلنگ آهسته خفته است و من آن شیرم که کیکاووس و اسکندر نمی دانند نرخم را و خم کرده است نرخم قد پیران و جوانان را چرا خم گشته می گردند پیران گران دیده؟ به زیر خاک می جویند آن ارزاق ارزان را تو ار زان سان که می بینی دگر چیزی نمی بینی به فکر عینکی نو باش تا بینی عمل کردن به از دنیا عقب ماندن و یا خوابیدن و خوردن که با این بینی ِ از تیغ برگشته، نه دیگر خوردنی ماند نه خوابیدن عزیزم لطف کن فردا بیا قاضی کجا در خانه ی خممار بود این وقت شب، دکتر کشیش است و تَخَصـ ـسُس هم ندارد ساندویچ من فقط کاهوست با نانی که باگِت یا بدون گِت به آن نان ساندویچی گفته اند آموزگاران تا کلام پارسی را پاس... دادیم و حریف آهسته و آرام گل زد توی در وازه بیا تو... منتظر بودم بیایی ساعتِ هشتِ شبِ جمعه کنار جدول بلوار ستارخان سوار ِ جِن تو یِ ... حمام زندانی شد و آهنگ اوپتیس اوپتیس آن شب شبـ ـیه سنج و دمام مزارش بود آن حمام هم حمام کاشان بود شاید این کلک دیگر قدیمی بود آنان قرص یا چیزی شبیه گرده...افشانی گل در فصل زیبای بهار و عطر یاس و نسترن شیراز را حالی به حولی کرده من هم ظهر جمعه دوغ خوردم با کمی دمپخت و ماست و کنگر و جاشیر تا این طبع داغ و سرکشم آرام گیرد بلکه از یک بانک اسلامی تواند روز شنبه وام گیرد وام گیر است و سند آزاد و ضامن حاضر و دُز حاضر و بُز باز آوردم که دستور آمده حتی ریالی وام تعطیل است اما پول با اسکونت اِن درصد به بالا می دهد بنیاد مالی اعتباریِ حواریون اطـ  ـهر کس که می خواهد بگیـــ  رَد گم کند تا هیچ کس اصلآ نفهمد این مبالغ در کجا، در دست کی، کی؟ شسته شد پول کثیف چرک تر از چرک دستِ مافیا تِ نقره ای! حرکت کن آقا...! جرثقیل آمد توقف مطلقآ ممنو...نم از دولت که باعث شد تمام مردم ایران به نرخ روز نان مصرف کنند و قدر زر، زرگر، و دیگر شاغلان عرصه ی بالا و پایین ساز قیمت های کالا را بدانند و بدون چانه یک چانه خمیر جا نیفتاده، بدون جوش شیرین یا بــِ   ـدون کفتر چاهی دگر کاری ندارم من  فقط می خواستم کاری کنم اما... چرا عاقل کند کاری؟!! چرا

اهمد رشید بیگی


نقد عمومی:
نقد های شما به ادامه ی این پست اضافه خواهد شد

زنگ انشا بود

زنگ انشا بود.روی تخته سیاه با گچ آبی رنگ نوشته شده بود :

تابستان خود را چگونه گذراندید ؟!

زمان زیادی تا زنگ تفریح نمانده بود.معلم از روی لیست دفتر نمره ای که جلویش باز بود،اسم من را صدا زد :

«محسن،تو هم بیا پای تخته و آخرین انشا رو بخون»

بغل دستی من امیر برای دستشویی اجازه گرفته و بیرون رفته بود و من می دانستم که تا آخر زنگ بر نمی گردد.و دفترش روی میز بود.من هم از فرصت استفاده کردم و دفتر او را برداشتم و رفتم روی سکوی پای تخته ایستادم و شروع کردم :

آقا سلام.آقا اجازه ،ما امسال خیلی تابستان خوبی داشتیم.خیلی بهمان خوش گذشت.جایتان خالی.حالا ما چکیده اش را برایتان شرح می دهیم :

در اوایل تابستان ،ما و پسر خاله مان و پسر دایی مان و نوه ی عباس آقا و چند تن از بستگان به یک باغ رفتیم.البته باغ خودمان نبودها.خودمان هم نمی دانیم برای که بود.الان برایتان تعریف می کنیم.ما فقط می دانستیم یک جایی یک باغی هست و ...

فقط ما همگی یورش بردیم درون باغ و همه به همه تجاوز کردیم.به این می گویند کار گروهی.چقدر جایتان خالی بود!

البته این را هم بگوییم که همچین علیه السلام هم نبودند.

بعد از آن ،یک شب همراه دوستانمان در خیابان مشغول دور بودیم که ناگهان چشمتان روز بد نبیند،آیینه ی ماشین بغل ،آیینه ی ما را نوازش کرد.ما که به شدت عصبانی شده بودیم،پیاده شدیم تا این انسان بی آدب را ادبش کنیم که یکهو دیدیم،هی وای ما ،روح الله داداشی.پهلوان مملکت و این کارها ؟؟ دیگر خونمان به جوش آمد و کشتیمش تا دیگر شیوه ی پهلوانی را یاد بگیرد.

دیگر نزدیک ماه رمضان بود و ما این را می دانستیم که ماه رمضان دیگر ماه تفریح و شوخی نیست.ما هم تفریح را کنار گذاشتیم و فقط چند فقره اسید پاشی داشتیم.خلاصه ماه رمضان هم به پایان رسید.

یک شب در خانه نشسته بودیم که پدرمان آمد و نصیحتمان کرد و گفت:«پسرم،تو دیگر بزرگ شده ای،درست است که هنوز کلاس اول دبستان هستی،اما هم سن و سالهای تو درسشان تمام شده و دیگر مشغول کار هستند.من نمی گویم که تفریح نکن،تفریح برای همه ی انسان ها لازم است.این کارها را بکن،اما کنارش هم به فکر یک منبع درامد باش و به آینده ات هم فکر کن.

آن شب پس از سخنان پدرمان ما خیلی فکر کردیم،و خیلی متحول شدیم و خیلی به فکر آینده مان افتادیم.

و این چنین شد که رفتیم دنبال آینده و در آخر تابستان یک مقدار اندکی اختلاس کردیم.حدودن سه هزار میلیارد.

ما تابستان خود را اینگونه گذراندیم.

انشا تمام شد و من خودم یک کلمه هم چیزی از آن را نفهمیده بودم.رفتم پیش معلم که داشت چپ چپ نگاهم می کرد،گفتم : آقا،می شه ی لحظه از کلاس بیاید بیرون؟ ی کار خصوصی داریم باهاتون.

معلم خودکارش را روی میز گذاشت و وبلند شد و بیرون آمد.

من که خیلی ترسیده بودم سرم را پایین انداختم و گفتم : آقا،این انشای ما نبود.ما انشا ننوشته بودیم.نه اینکه نخواهیم بنویسیم ها ،می خواستیم بنویسم،اما انشای ما فقط همین بود :

مادرم بعد از فوت پدرم به من گفت که :من پول اضافی ندارم که بدهم تو مدرسه بروی.

من هم تمام تابستان را کار می کنم،تا با پولش از اول مهر سر کلاس بنشینم !

سارا هدایتی


افشوالله:
در مقوله نویسندگی بهنگام نوشتن می بایستی جملات یا به صورت عامیانه و یا به صورت ادبی و کتابی نوشته شود.تلفیق این دو مورد به هنگام نوشتن دید جالبی به نوشته شما نخواهد بخشید.البته میتوان در بین جملات به سبک کتابی با قرار دادن جملات در " " از جملات عامیانه نیز استفاده کرد ولی شما در چند مورد بدون استفاده از علامت " " کلمات عامیانه و کتابی را ادغام کرده بودید.
پیوستگی جملات خوب بود و در حین خواندن رشته کلام از دست خواننده خارج نمیشه. این موضوع در نوشتار نکته حائز اهمیتی است ک شما خوب مدنظرش قرار داده بودید
اگرچه میتونستی جملات پایانی را بیشتر بسط بدی و بهترش کنی ولی پایان نوشته ات خیلی زیبا بود.جمله بندی های پایانیت ارزش نوشته ات را دوچندان کرده.آفرین


هوخشتره:
پیشاپیش از این که نقدم کارشناسانه نیست یا حتی نقدنیست بلکه بیان دیدگاه شخصی ست که معمولا سلیقه ای هم میشه عذر خواهی می کنم
مطلب رو بار اول که خوندم بیشتر دوست داشتم از لحاظ فرم حرف نداره همچنین از نظر کیفیت به کار گیری اتفاقات روز جامعه وتوالی آن ها...منتها به نظرم خیلی رو بود یعنی راوی تنها کاری که کرده جایگزینی خودشه به عنوان فاعل اتفاقات(قتل و اختلاس و....)بی هیچ چاشنی یا نمک دیگه ای!!!به نظرم مطلب به طعنه می مانست تا طنز...هنوز خیلی مجال پرداخت داشت و نکته دیگه این که من ترجیح می دادم پایان انشا پایان کار باشه...موفق باشید

خلیل شفیعی:
نوشته ی جالب و غافلگیر کننده ای بود.درست منطبق با تعریف صحیح طنز.صاحب این قلم در صورت مطالعه و پشتکار آینده ی در خشانی خواهد داشت.شادکام و پیروز باشید
محبوبه:
نوشته بیشتر به شوخی هایی شبیهه که دوستان برای رو کم کنی مطالب رو پشت هم میان تا جایی که دیگه از حال برن!یه موضوع مهم توی نوشتن داستان ،طنز که باید مورد توجه قرار بگیره باور پذیر کردن تم انتخاب شده ست خواننده ی انشا خوندنش رو ادامه میده و تمام حرفهای مد نطر نویسنده روکه خوند تازه میترسه و برای معلمش توضیح میده
ابه امید مطالب قویتر از سارا
م...:
بسمه له...
سلام
کار خانم سارا رو دوباره خوندم و دوباره تبریک میگم بهشون و اینکه از دوباره خوانی نوشته اش لذت بردم
هنوز هم اعتقاد دارم که کار با قلمی قوی شروع شده طی روند طنز گونش به چالش افتاده و در نهایت یک جمع بندی عالی داشته جوری که خواننده به هیچ عنوان تصور نمیکنه که پایان کار جور دیگری رقم بخوره و این وسعت ذهن نویسنده رو نشون میده
تبریک میگم بهتون سارا خانم
موفق باشی
علی شوش:
طبق شناختی که از سارا و داستان ها و مطالبش دارم، به نظرم سارا درون خودش نگاه تیزبین و طنز ذاتی داره و خیلی راحت می تونه طنز بنویسه.
در مورد این مطلب به نظرم چند زبانه بودن کار نه تنها به کار ضربه نزده بود، بلکه یکی از نقاط مثبت کار بود.
یعنی دیالوگ ها به شکل کاملا محاوره، خود داستان کتابی و خواندن انشا چیزی بین این دو (مشابه انشا خواندن یک کودک) بود که کار جالبی بود. فقط به نظرم یک جا بعد از اتمام انشا این نظم زبانی از دستش در رفته بود.
به نظرم درست است که در طنز خرق عادت اتفاق می افتد، ولی این نباید بیش از حد اتفاق بیفتد.
مثلا به جای قتل روح الله داداشی می تونست مخفی کردن قاتل را در داستان بیاورد و یا موضوع اختلاس خیلی دور از باور بود.
محمد باباصفری
سلام
خب من قبلن مطلب سارا رو چندین بار خونده بودم اما با خوندن نقد ها تصمیم گرفتم بازم مطلب رو با دید باز تری که از نقد ها به دست میارم بخونم.
در مورد نقل و انتقال بین زبان نوشتار و محاوره به نظرم بسیار عالی عمل شده. سارا نقل قول ها رو محاوره کرده که این کاملا طبیعیه. ولی نکته ی جالب اینه که نقل قول هایی که توی انشا بوده محاوره نشده. چون یه بچه ی دبستانی قطعا به استفاده از زبان دوگانه واقف نیست و کل انشا رو کتابی می نویسه. ولی قبل از انشا و بعد از انشا نقل قول ها رو محاوره آورده...این عالیه.
فقط توی آخرین نقل قولی که از مامانش آورده زبان محاوره نشده متاسفانه.

در مورد جمله بندی های سارا من حرف دارم.چیزی که توی همه نوشته های سارا دیدم اینه که روی جمله بندی مشخصه هیچوقت فکر نمی کنه. جمله ها ایراد خاصی ندارن اما ایده آل هم نیستن :
"دیگر نزدیک ماه رمضان بود و ما این را می دانستیم که ماه رمضان دیگر ماه تفریح و شوخی نیست."
دو بار استفاده از "دیگر" اصلا قشنگ نیست. "دیگر" اولی به راحتی قابل حذفه و اتفاقا حذفش باعث میشه مخاطب راحت تر با جمله ارتباط برقرار کنه :
"نزدیک ماه رمضان که شد ما می دانستیم این ماه دیگر ماه تفریح و شوخی نیست" ... یا یه همچین چیزی
ما فقط می دانستیم یک جایی یک باغی هست و ...
قفط ما همگی یورش بردیم درون باغ و همه به همه تجاوز کردیم.به این می گویند کار گروهی.چقدر جایتان خالی بود!
البته این را هم بگوییم که همچین علیه السلام هم نبودند...
...
این جا هم کلمه ی "فقط" بی جا تکرار شده. ... ما فقط می دانستیم یک باغی هست... فقط ما همگی یورش بردیم... "فقط" دوم لازم نیست.
در مورد جمله ی آخر که طرحش یه کار فوق العاده بوده به نظر من بازم جمله بندی به این کار فوق العاده ضربه زده. باید مرجع علیه سلام معلوم می شد. درسته ما همه سخنرانی آون مردک رو شنیدیم و میدونیم مرجع علیه سلام اون کسایی هستند که بهشون تجاوز شده اما چون سارا داره راجع به "همه" ای صحبت می کنه که تجاوز کردن باید یه جوری به مخاطب می فهموند که کسایی که بهشون تجاوز شده علیه سلام نبودن
"لیست دفتر نمره"
لیست اضافیه...لیست نمره یا دفتر نمره بهتر بود/

"بغل دستی من امیر برای دستشویی اجازه گرفته و بیرون رفته بود و من می دانستم که تا آخر زنگ بر نمی گردد.و دفترش روی میز بود."
...
جمله تموم شده یه دفه آخرش گفته "و دفترش روی میز بود" ... این نوع جمله بندی که بوی جمله بندی های بچه گونه رو میده اگه توی انشا بود ایرادی نداشت خیلی هم جالب بود. اما قبل از انشا نشونه ی ضعف تالیف ساراس.
و اینکه به نظرم یه نقد خیلی خیلی به جا پارمیس همون موقع انجام داد اونم اینکه بچه ی کلاس اولی انشا نمی نویسه. بهتره کلاس اولی رو یه کم ببره بالا تر.

به نظر من همین طور نقطه ی ضعف نوشته های سارا توی این مطلب هم هنوز ردپایی ازش به چشم می خورد نقاط قوتش هم همچنان پاربرجاس با این تفاوت که خیلی خیلی قوی تر از همیشه شده.
پایان بندی حرف نداره. سارا همیشه پایان بندیاش عالیه. این بار به نظر من خیلی خیلی عالیه. سادگی یه بچه ی کوچیک ادغام شده یا تلخی زننده ی یه اجتماع خشن..همه و همه توی یه جمله ی کوتاه.
ایجاز و اختصار و ضربات محکم طنز سارا مثل همیشه برقراره...نویسنده به روزه..شیرینی طنزدقیقا تا جایی توی تلخی فرو میره که باید...نه ابیشتر نه کم تر... فضا کاملا یکدسته. اصلا احساس نمی کنی این نوشته که از زبان یه بچه ی کوچیکه با ذهنیت یه بچه ی کوچیک هیچ جاش فاصله نداره و دقیقا منطبقه.

پارمیس:
سارا برای بار چندین و چندم می گم: من با نوشته هات حال می کنم. انقد این نوشته رو دوست داشتم که واقعاً با همه ی وجودم از خوندنش لذت بردم. فقط برام یه چیزی توی نوشته ت جالب بود. اینکه نوشته بودی:«یک شب در خانه نشسته بودیم که پدرمان آمد و نصیحتمان کرد و گفت: پسرم، تو دیگر بزرگ شده ای، درست است که هنوز کلاس اول دبستان هستی ... »، اصلاً یادم نمیاد کلاس اول دبستان انشا نوشته باشم. انشا توی کلاس اول ... ؟؟؟!!!

امین شفیعی:
دوستان گفتنی ها رو گفتن به خصوص محمد جان که معمولن نقد هاش به من خیلی نزدیکه
با اجازه من یه کم تعریف کنم تا سارا خانوم تو شهر غربت یه کمی دلش شاد شه.
از اولین روزهایی که نوشته های سارا خانوم رو دنبال می کردم همیشه 3 عامل توی کاراش بود که من رو به تحسین وا میداشت
اول دید بسیار ظریف و دقیقی که به موضوع ها و واقعیات داشت که می تونست به بهترین نحو اون ها رو بپرورونه
دوم یه سر چشمه ی طنز ذاتی که واقعن در نوع خودش بی نظیره که کمک می کنه بدون اینکه زیاده روی کنه خیلی قشنگ و لطیف به داستانش طراوت لبخند بده و این کار رو هم به موازات طنز انتقادیببره
و سوم به خاطر شخصیت خودش که تلفیق جالبی از شوخ طبعی و احساسه خیلی زیبا می تونه نوشته هاش رو از طنز یه پله بالا تر ببره و به یه درام واقعی تبدیل کنه و با یه پایان بسیار غم انگیز شُک عجیبی رو به مخاطبش بده
من هنوز داستانی که برای مشاغل کاذب نوشت رو یادم نرفته که بعد از خوندنش واقعن اشک ریختم و هنوزم یکی از طنز های مورد علاقه ی من توی سکونشه
به راحتی میشه توی این نوشته سه عامل بالا رو دید
وقتی به یه موضوع انشا گونه انقدر دید انتقادی پیدا می کنه که یه کلس درس رو مجازی از یک کشور می گیره که توی اون افراد تنگ دست ساده و زحمت کش و اقشار بی درد فریب کار کنار هم زندگی می کنن
امیر در واقع نمادی از شرارت های جامعه میشه که همیشه سهم زیادی از مواهب رو به خودشون اختصاص می دن و محسن به عنوان قشر زحمت کش جامعه که همیشه خودشون رو در سایه ی اون ها می بینن و حتی نمی تونن به ابراز درد هاشون تن بدن
اما طنز های ظریفی مثل همون اشاره ی چکشی به علیه السلام نبودند که محمد هم اشاره کرد نشونه ی ذوق ایشون توی پرداخت کاره
و در آخر یه پایان که هیچ کس منتظرش نیست و همه رو کاملن شکه میکنه
اما حالا اگه  بخوام چند ایراد هم بگیرم که همش تعریف نشه باید به منطق گریزی های بی جا اشاره کنم مثلن اون دانش آموز هیچ وقت معلمش رو از کلاس بیرون نمی بره تا همچین صحبتی بکنه بلکه منتظر میشه تا کلاس تموم شه و زنگ تفریح این کار رو بکنه و دیگه همونجور که پارمیس خانوم اشاره کرد بچه ی اول دبستانی انشا نمینویسه
و یه مورد دیگه هم اینکه وقتی ذهنش رو به زبان انشایی تمرکز داد دیگه ذهنش از اون زبان خارج نشد مثلن وقتی دانش آ/وز داشت با معلمش صحبت می کرد هم به جای زبان یک دانش آموز از زبان انشا استفاده کرد
و اخر اینکه خیلی بی دلیل شروع به خوندن انشای خودش می کنه در حالی که می تونست فقط انشا رو با همون زبون محاوره توضیح بده و به نظر من زیبا تر هم می بود
می دونم که اگه سارا خانوم تنبلی رو کنار بذاره می تونه یکی از طنز پردازان بزرگ بشه و به این ایمان دارم