سوء تفاهم

"به نام خدا"


- سوء تفاهم یعنی ...  (محبوبه)

- انواع سوء تفاهم   (كلاغ)

همه چیز با یک سوء تفاهم   --- مهمان افتخاری --- (حامد حمزه پور)

 اما در ادامه ...

- سوء تفاهم  (علي)


خانم زهرا جعفری هم غیبت غیر موجه دارند


سو تفاهم یعنی


سو تفاهم یعنی اینکه

همونطور که سرتو بالا گرفتی و داری تو مسیرت با افتخار میدوی؛

یهو وایسی ، دستت رو بزاری رو زانوهات ، یه نفس عمیق بکشی

یه نگاه به دور و برت بندازی و یهو ببینی

هنوز همون محبوبه ای ، همون امین همون علی ، همون ستاره ، همون ... !


پی نوشت: سوء تفاهم یعنی یه جور سر کار بودن!!!





(محبوبه)


انواع سو تفاهم


این سوء تفاهم لعنتی چیست که همیشه و همه جا نام آن بر سر زبان هاست؟
در متون گذشته سوتفاهم بر دو گونه آمده است؛ سو تفاهم شخصی(درونی - ) – سوتفاهم جمعی(بیرونی - اجتماعی)
سوء تفاهم شخصی:
 کودکی بر اثر یک سوء تفاهم بدنیا می آید! با خواهر و برادرانش مدام دعوا می کند، اما جدی نگیرید، باور کنید همه اش سوء تفاهم است! با دوستانش قهر می کند، هر چند دلیل خاصی ندارد و همه اش زیر سر همان کلمه ی موذی است! زندگی اش به همین شکل می گذرد و شوخی شوخی بزرگ می شود، بر اثر سوء تفاهم در انتخاب رشته، رشته ای که نه به آن علاقه ای دارد و نه استعدادی در آن دارد را می خواند. بعد از آن بر اثر سوء تفاهماتی چون پارتی هم در سر کاری که نه تنها علاقه ای به آن ندارد بلکه به رشته ی تحصیلی اش هم ارتباطی ندارد مشغول می شود! او بخاطر یک سوء تفاهم که درکش سخت است، ازدواج می کند! آن ها(زن و شوهر) بر اثر یک سوء تفاهم بچه دار می شوند، بخاطر سوء تفاهمی دعوا می کنند، باز بر اثر همان سوء تفاهم بچه دار میشوند و باز به همان دلیل دعوا می کنند! و در آخر در اثر یک سوء تفاهم دختر سوسن خانم که در واقع دخترخاله ی مادر عموی زن دایی پسر خاله ی شوهر دخترعمه بزرگه شوهره، که از قضا یه روزی این آقا، خواستگار این دختر سوسن خانم که نسبتش را در بالا آوردیم هم بوده، یک تیکه ی کلفت بار خانم میکند و ایشان دق دلی شان را سر همسر محترم خالی می کنند و سر یک "سوء تفاهم لفظی" -  که به تیکه ی کلفت هم بی شباهت نبوده - دعوا به جایی می رسد که شوخی شوخی طلاق می گیرند و بر اثر چنین سوء تفاهم هایی دو تا بچه ی متولد شده بر اثر سوء تفاهمشان هم بر همین منوال زندگی می کنند ... و بر اثر یک جور سوء تفاهم هم می میرد!
سوء تفاهم جمعی:
 کشورهای دوست و همسایه ی بسیاری را می شناسیم که در آن ها عده ای سوء تفاهمی دچار سلطنت شده اند و مملکتی را چرخانده اند! چه دموکراسی در آن جا حاکم باشد و انتخابات داشته باشند، چه نه، سردمدارانشان سوء تفاهمی با 63 درصد سوء تفاهمی انتخاب می شوند و همواره همراه با سوء تفاهماتی هم مملکت داری می کنند!
اصلاً این واژه ی سوء تفاهم چیست و از کجا می آید؟
تفاهم که تفاهم است، اما سوء احتمالاً از واژه ی "سو" در ترکی به معنای "آب" آمده! بنابراین سوء تفاهم یعنی تفاهم آبکی! تفاهمی که به درد جرز دیوار هم نخورد، الکی و آبکی و هر آن در شُرُف نابودی باشد سوء تفاهم نامیده می شود!
به این ترکیبات توجه کنید:
سوء تفاهم، سوء تغذیه، سوء هاضمه، سوء رفتار، سوء پیشینه و سواستفاده
در عرفان اسلامی، غیر اسلامی، فلسفه، منطق، ریاضیات، نجوم، پزشکی و کلاً همه ی علوم اعتقاد بر این است که همه ی کائنات در ارتباط با یکدیگر هستند و هیچ عنصری جدا از دیگری نیست! شاعر می فرماید بنی آدم اعضای یک پیکرند! حتمن می پرسید ربط این قضیه با سوء تفاهم چیست؟! خب وقتی همه ی کائنات به یکدیگر متصل و مرتبط هستند پس واژه ها نیز به یکدیگر مربوطند! مثلاٌ این چند واژه ی بالا همگی با یکدیگر در ارتباط معنایی عمیق، شدید و نزدیکی هستند! در واقع می توان گفت تمام ترکیبات گفته شده نوعی سوء تفاهم هستند!
سوء تفاهم نوعی سوء تغذیه ی تفاهمی ست!
وقتی که سوء تغذیه ی تفاهمی شدید می شود و فرد دچار بی میلی به تفاهم می شود ایشان به بیماری واگیر داری به نام سوء هاضمه ی تفاهمی دچار شده است!
نوع دیگری از سوء تفاهم می تواند به زمانی گفته شود که دو نفر که "متفاهم" هم هستند، دچار یک رفتار سوء می شوند که تفاهمشان را زیر سوال می برد!
 همچنین اگر افرادی از قبل دچار سوء تفاهم باشند و سابقه دار به حساب بیایند، سوء تفاهمشان پیشینه دار می شود و دچار سوء پیشینه ی تفاهمی می گردند!
بدترین شکل سوء تفاهم آن است که در یک استفاده ی نا بجا و زیادی از تفاهم، شکل می گیرد که سوء استفاده ی تفاهمی نام دارد و روی همه ی تفاهم ها و سوء تفاهم ها را سفید کرده است!


(كلاغ)


همه چیز با یک سو تفاهم


همه چیز با یک سوء تفاهم شروع شد...
شیطان؛ فرشته مقرب درگاه الهی بر سر یک موضوع خیلی کوچک (رونمایی از مخلوقی جدید به نام «انسان!») با خداوند دچار سوء تفاهم شد و حسابی بهم ریخت. لذا روی دنده لج افتاد، آدم و حوا را به راحتی سیب خوردن فریفت(!) و باعث سوء تفاهمی عمیق بین انسان و کائنات شد.
خداوند نیز آدم و حوا را به زمین تبعید کرد تا شاید سوء تفاهمات خود را مرتفع سازند، اما...
هابیل بر سر قرعه همسر (آن زمان به دلیل کمبود امکانات قرعه کشی بود!) با برادرش قابیل دچار سوء تفاهم شد و برای حل مشکل خود راه حل حذفی را کشف کرد. این کشف ناجور و بزرگ تا همین لحظه به طرز عجیبی مورد استقبال آحاد فرزندان آدم و حوا واقع شده است و اولین گزینه آنها برای حل سوء تفاهماتشان با یکدیگر می‌‎باشد.
راه حل نه چندان محترم یاد شده به جای آنکه از بار سوء تفاهمات بشریت بکاهد به سرعت بر افزایش آن دامن زد، همین‌طور مدام گروهی سوء تفاهمات خود را با گروه دیگر به صورت حذفی حل می‌کردند و سپس خودشان نیز توسط دیگرانی «حل!» می‌شدند...
البته این وسط جمعی عاقل برای اینکه آیندگانشان بدانند که راه حل گذر از این سوء تفاهمات حذفی نیست، موی به موی سوء تفاهمات تکراری و راه حل‌های تکراری‌تر دورانشان را نگاشتند تا نتیجه آن‌را به آیندگان خود گوشزد کنند، اما امروزی‌ها نامش را "تاریخ" گذاشتند و به جای عبرت از نتایج آن تنها از آن نگاشته‌های ذی قیمت "نام‌ها" و "موعدهایشان" را آموختند و می‌آموزند و ترجیح می‌دهند که نتایجش را خود با پوست و گوشت و استخوانشان دوباره تجربه کنند! امان از «زنگ» تاریخ...!
بشر، امیدوار به حل سوء تفاهمات خود پا به امروز گذاشت و حالا بازی پر از سوء تفاهمش تک حذفی شده است، همه ] خیلی‌ها[ فکر می‌کنند اگر بن علی، مبارک، قذافی... حذف شوند دیگر همه سوتفاهمات حل می‌شود! نمی‌دانم چه می‌شود، شاید هم واقعن حل شد! اما...
.
.
.
اکنون سال 2012 است. لا به لای سطور بالا فراموش کردم بگویم یکی از فرزندان آدم به نام نوسترا داموس دچار یک بیماری ناجور به نام «خود سوء تفاهمی حاد» شد و از پایان دنیا در چنین روزی سخن گفت. البته نگران نباشید، زیاد هم مهم نیست زیرا بیمار... اِ اِ اِ صبر کن! داری چیکار می‌کنی! سوءتفاهم شده! اون فیتیله رو روشن نکنی‌ها! دارم می‌گم سوءتفاهم شده! نـــــــــــــــــــــــــه...
BANG!!!!
(بوق ممتد...)
و همه چیز با یک سوءتفاهم تمام شد.

(حامد حمزه پور)

ادامه نوشته

مـــُـــــــــــــــــــد

"به نام خدا"


اين هفته در سكونش مي خوانيد:


- نمایشگاه کتاب...معرض أزیاء!   (محبوبه)

- گفتم و گفت   (علي)

- یک تفاوت یکسان!   (گندم (زهرا شاهمرادي) )

- شعري از   (زهرا جعفري)

- كلاغ هم غيبت موجه داره .


نمایشگاه کتاب...معرض أزیاء!


یکی از دوستان عرب با خنده اسم نمایشگاه کتاب رو گذاشته "معرض أزیاء"
 حالا این یعنی چی عرض می کنم .. ایشون معتقده در این نمایشگاه تنوع پوشش بیشتر از تنوع
کتابهاست! ودر اصل باید با عنوان نمایشگاه لباس و مد معرفی بشه  ! شاید هم بشه گفت با یک تیر دو نشون
نمایشگاه کتاب... نمایشگاه لباس!!

*********

{نمای بسته! اتاق روشن با نور تک  مهتابی!}

{صدای زنگ تلفن>>}

: سلام پوری جون مژده بده!

پوری: سلام مژده از کجا بیارم ؟!

: منظورم اینه که من می خوام مژده بهت بدم!

پوری: آهان.. چند سوالیه؟!

:هیچی بابا انقده هیجان زده م که نگو

پوری: چی شده حالا... زود باش بابا معده م اومد تو حلقم

وای باورت نمیشه بالاخره رنگ موی مورد علاقمو یافتم!بگو کجا...

پوری: کجاااا؟؟؟!!!

: رفته بودم نمایشگاه کتاب  داشتم تو غرفه ی ناشران تخصصی، رنگ موها رو

با هم مقایسه می کردم !یهو از لابلای جمعیت چشم افتاد به یه خانمه با چتریای ...

وای چی بگم پوری !خود خانمه قیافه ش تعریفی نبود اما رنگ موهاش وااااااای!!خلاصه به هر ترفندی بود

 خودمو رسوندم بهش و زیر زبونشو کشیدم آدرس آرایشگاه و اسم رنگ و پرسیدم

 حالا میای بریم می خوام واسه فردا که میرم نمایشگاه موهام اون رنگی باشه!!

پوری:راس میگی؟ پس منم فردا میام بلکه یه مدل مانتو پیدا کنم !!

{فری روی کاناپه با هیجان برای پوری دست تکان می دهد تا توجه او را جلب کند!}

فری: ازش بپرس تو نمایشگاه شلوار جین چه رنگی بیشتر پوشیده بودند!!!


(محبوبه)


گفتم و گفت


 گفتا كه ببين بيني من كج شده آيا ؟

گفتم به خدا عيب ندارد ، نه به مولا !


گفتا بكنم من ، خودم را ليپوساكشن ؟

گفتم ز كجا آمده است اين يكي آپشن


گفتا بخرم نايك ؛ بگفتم كه گران است

گفتا كه مدست ؛ گفتمش چيني آن هست


گفتا كه برم من بكنم فرنج ؛ مانيــــكور ؟

گفتم كه بري چيكار كني و بعد بدي كوووووور ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


گفتا كه بكارم ؛ ناخن يا كه پروتــــــــــــــــــز ؟

گفتم كه تو هم كشتي منو با اين همه تز


(علي)


یک تفاوت یکسان!


توی آینه ی قدی خوابگاه لباس جدیدم رو از بالا تا پایین بر انداز می کنم... تازه دیروز این مد اومده و مثل همیشه من یه روز نگذشته تهیه اش کردم... هی قوربون صدقه خودم می رم و توی آینه هیچ چیز جز خودم رو نمی بینم... "ای جان لباشو...!" این صدا از هندزفری توی گوشمه که هی تکرار می شه و شلوغی اطرافمو خاموش می کنه... بالاخره از آینه دل می کنم... پشتم رو می کنم و میرم به طرف پله ها ... "آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ" این تنها صدای منه که توی گوش خودم می پیچه... اما "تنها لحظه ای... و پس از آن هیچ!"  یکی از بچه های هنر خیلی محکم با من برخورد می کنه...می خوام یه چیزی بگم بهش ولی با دیدن نگاه خیره اش روی لباسم فقط لبخندی از سر رضایت روی لب هام میاد  و این احساس از هر حسی بهتره... اصرار داره هندزفری م رو از گوشم در بیارم تا خیلی گرم معذرت خواهی کنه... شایدم می خواد از لباسم تعریف کنه چون نمی تونه یه لحظه از روی لباسم چشم برداره...!فقط می گم "بی خیال و..." "قر کمر و اداشو!!!" توی پیاده رو هر کی از رو به رو میاد خیره بر لباسم دهنش یه وجب بازه و انگشت اشاره اش از دهنش می افته رو لباسم!! خنده ام می گیره از توجه مردم... ته دلم قلقلک می شه...! دوست دارم هزار بار لباسمو ببوسم! هیچ وقت صحنه ای رو که اون خانومه تو مترو گیر داده بود خودمو تو آینه نگاه کنم... ببینم چه قدر لباسم بهم میاد.. یا "خوشگل عزیزم دور چشات می گردم" اون آقاهه که توی فروشگاه دو ساعت به زنش من رو نشون می داد و تایید می کرد که زن به این می گن...!که شیک پوشه و محبوب... "هیچ جا نمی رم خودمو به تو می بندم"" یا خیلی های دیگه رو فراموش نمی کنم... گوشم دیگه پر شده بود از تعریف... دیگه از ظاهر همه می تونستم جملات تعریفی رو بخونم... "آخخخخخخخخخ خدای من... من چه قدر روی مُد پیش می رم!!!؟" بعد از ظهر وقتی می رسم به خوابگاه "ای وای نگاش کن...نگا عشوه و خنده هاشو" هندزفری رو بعد از یه روز کامل از تو گوشم در میارم..."خوشگل........." یه نفس پر از آرامش می کشم و در اتاق رو باز می کنم... می ایستم جلوی آینه تا برای آخرین بار زیبایی مو توی مُد جدید تماشا کنم! که.... "لباس عزیزم!!!چی شده؟!این چیه روش ریخته؟! کِی رنگی شد؟....!" صدام تو گلوم می مونه... پس... صبح اون دانشجوی هنر... نمی خواست از لباسم تعری....!"
از پشت سرم صدای هم اتاقی م میاد که "می دونستی مُد آدمو کور می کنه؟!!!"
...!

(گندم (زهرا شاهمرادي) )




گاهی از کاهدان ، گَـَه از آخور

نرخ روز است نان ما ، آجر ـ

می شود کاسبی بوتیک ها

چون که مد گشته چفیه و چادر

(زهرا جعفري)

پست آزاد

به نام خدا


اين هفته در پست آزاد سكونش مي خوانيد:

- شاهزاده خانم ، شاهزاده و پرنس فرنگي (اسكندر)

- وجدان كاري (علي)





شاهزاده خانم ، شاهزاده و پرنس فرنگي


یه روز یه شاهزاده خانم نسبتا زیبا با یه لباس سفید توری توی قصرش نشسته بود و منتظر بود تا شاهزاده رویاهاش با اسب سفیدش از راه برسه و اونو با خودش ببره ، شازده بالاخره با اسبش آمد و شاهزاده خانم با خوشحالی پشت سرش روی اسب سوار شد * و دوتایی رفتن و رفتن و توی افق ناپدید شدن .

اونقدر راه رفتن تا بالاخره رسیدن به یه شهر جدید و پر زرق و برق ، شاهزاده از یه رهگذر پرسید : اینجا کجاست ؟ رهگذر گفت : اینجا فرنگستونه . بعد رهگذر پوزخندی زد و گفت : شما شرقی هستید؟ شازده و شاهزاده خانم یک صدا گفتن : بله ما شرقی هستیم . رهگذر متلکی گفت و رد شد . شازده و شاهزاده خانم دلگیر شدن ، شاهزاده خانم گفت : بهتره لباسای فرنگی بپوشیم تا کسی نفهمه ما شرقی هستیم ؛ لباسای فرنگی پوشیدن و دیگه کسی نشناختشون . شازده دلش برای لباسای خودش و مشرق زمین تنگ میشد ولی چون شاهزاده خانم رو دوست داشت به روی خودش نمی آورد ، شاهزاده خانم هم روز به روز شیفته فرنگ میشد و از شازده دلزده میشد .

یه روز که داشتن دوتایی سوار اسب سفید از خیابونای فرنگستون رد میشدن چشم شاهزاده خانم به یه پرنس فرنگستونی خوش تیپ با موهای بور افتاد ، دیگه خیلی وقت بود که از شاهزاده شرقی خسته شده بود و در واقع فراموش کرده بود که کی بوده و سالها توی قصرش منتظر همین شازده مو مشکی ما بوده برای همین نه یک دل که صد دل عاشق پرنس شد و دلزدگیش از شازده تبدیل شد به تنفر؛ و بالاخره یه روز شازده رو ترک کرد . شازده هرچی ازش خواهش کرد نرو ، گوش نداد و شازده هم به ناچار به مشرق زمین برگشت .

شاهزاده خانوم با دلی راحت تصمیم گرفت دل پرنس رو ببره ، رفت و رنگ موی طلایی خرید و اول موهاشو طلایی کرد بعد کفش پاشنه بلند پوشید تا قد کوتاهش توی ذوق پرنس نزنه و یه روز سر راه پرنس وایستاد و پرنس هم که آدم هوس بازی بود نگاهی به شاهزاده خانوم کرد وگفت : چه دختر زیبایی حاضری همسر من بشی ؟ و شاهزاده خانوم هم با کمال میل پذیرفت و با هم عروسی کردن ، شب عروسی وقتی شاهزاده خانوم میخواست وارد رختخواب بشه کفشهاشو در آورد و پرنس با تعجب دید که قد شاهزاده خانوم کوتاهه و ناراحت شد . از طرفی شاهراده خانوم آداب و رسوم فرنگیها رو بلد نبود و پیش دوستای پرنس و توی مهمونی ها مرتب سوتی میداد و سه میکرد . بعد از مدتی موهای مشکی پر کلاغی شاهزاده خانوم رشد کرد و پرنس که خیلی هم آدم باهوشی نبود فهمید که ای دل غافل شاهزاده خانوم خودشو به اون قالب کرده و اصلاً نه قد بلند بوده نه مو طلایی و خیلی شاکی شد و تصمیم گرفت تلافی کنه .

دیگه شاهزاده خانوم رو با خودش به مهمونی نمیبرد یا اینکه اونو جلوی دوستاش مسخره میکرد و بهش میگفت : کوتوله کله سیاه ، و همه بهش میخندیدن و خیط میشد . دیگه پرنس تحویلش نمیگرفت و چندتا دوست دختر خوشگل فرنگی پیدا کرده بود و وقتش رو با اونا میگذروند و کار شاهزاده خانوم هم شده بود گریه وزاری و پشیمونی از کارای گذشته و ترک کردن شازده .

ولی چه فایده که دیگه راه برگشتی نبود و دیگه روی برگشتن به مشرق زمین رو نداشت و مجبور شد تا آخر عمر بسوزه و بسازه.

بشنوید از شازده :

شازده هم وقتی از فرنگ برگشت دیگه سرش به سنگ خورده بود و کاملاً عاقلانه و با چشم باز دختر خاله شو برای ازدواج انتخاب کرد و با هم ازدواج کردن و صاحب بچه های تپل مپل چشم و ابرو مشکی شدن و تا آخر عمر با خوشبختی زندگی کردن .


پی نوشت :

* اسب شارده خیلی قُلچماق بود که تونست دو نفر رو تا فرنگستون ببره

توصیه های اخلاقی ( نکات آموزنده ) :

1- به شازده های عزیزی که تحمل دوری از مشرق زمین رو ندارن توصیه میکنم سراغ شازده خانومای عشق فرنگ نرن و بیخودی خوشون رو علاف نکنن .

2- به شازده خانومای نسبتاَ زیبای عشق فرنگ توصیه میکنم مجردی برن فرنگ تا اگه اونجا یه پرنس خوش تیپ فرنگی چشمشونو گرفت مجبور نباشن شوهر اولشون رو دور بزنن و آخرشم پشیمون بشن .

توصیه های غیر اخلاقی :

1- به شاهزاذه خانومایی که شوهرای فرنگیشون مسخره شون میکنن توصیه میکنم یه چشمه از کولی بازی هاشون - که تو مشرق زمین در میارن - رو نشون اونا بدن تا حساب کار دستشون بیاد .

2- به شازده های مو مشکی که همسراشون تو فزنگ بهشون خیانت میکنن توصیه میکنم اصلاً کم نیارن و با خونسردی کامل یه لیدی زیبا و شاسی بلند فرنگی پیدا کنن و مدام با هم دیگه ( در پوزیشن های عاشقانه ) از جلوی شاهزاده خانوم رژه برن تا حسابی ..... بسوزه .

نکات ایمنی :

- اگر شب عروسی شاهزاده خانوم با کفش وارد رختخواب میشد پرنس نمیفهمیذ که قدش کوتاهه

- شازده چون خیلی با هوش بود به دختر خاله اش نگفت که قبلاً با یه شاهزاد خانوم رفته بوده فرنگ


(اسكندر)



وجـــــدان کاری


 

می خوام بگم قصه ای از اداره

کارمندمون صبح که میشه بیداره


ساعت هشت٬نه که میاد به دفتر

صبحونه و دونه میده به کفتر


ساعت ده یازده میاد کار کنه

یادش میاد زنش می خواد بار کنه -


فردا ناهار قرمه ٬ فسنجون دارن

جمعه شبم قیمه بادمجون دارن


یک ساعتی می گذرونه تو رویا

خواب می بینه فردا میره به دریا


ظهر که می شه وقت ناهار نمازه

غذای امروزم کباب ؛ پیازه


ساعت یک وقت چایی و صحبت

یکی به اون یکی میگه نصیحت


ساعت دو وقت اداری اِندِه*

آی آقا جون ماشینو بزار تو دنده


یک روز کاری بود و پر مشقت

خسته کننده بود و کار به شدت


ساعت کاریمون هدفمند شده

وجدانِ کاریمونم آب بند** شده

 

 

* اِند =End  = پایان

** آب بند = آب بند کردن چیزی

 

(علي)