اسکندر نامه

پس از حمد و ثنای آفریدگار کریم و کردگار رحمان و رحیم و مدح خاتم نبوت محمد و خاندان پاکش ( طنز و مطایبه و شوخی در این ابواب حرام است و موجب تبدیل شدن هر نیک نام به بد نام ، و هر سعادتمندی به بد فرجام )

شروعم را با آغاز ابتدای اول افتتاح میکنم ، با همّت عالی و بلند تا این اوهام و خیالات پوچ و واهی از سرِ بی مویم دست کشند .

باری پس از سالها کُنج عزلت گزیدن و در گوشه تنهایی خزیدن ، و تجربه اندوختن از سالهای عمر در کنار کوره و درسها آموختن از گشادی شکم و تنگی دهان خمره ، پس از پاس کردن واحدهای زیاد در دانشگاه و بازگرداندن آب رفته از جوی به چاه ،پس از ریاضتها کشیدن و مرارت ها چشیدن و عطای تنهایی و آسودگی را به لقایش بخشیدن ، برآن شدیم تا رساله ای بنیاد کنیم منثور ، در باب روزگاران گذشته و حال و آینده ؛ پر از عشق و شیدایی و شور . رساله ای پر از حکمت و پند و اندیشه به زلالی و صافی و راستگویی هر آیینه و شیشه .

تا مایهء سرافکندگی فرومایگان پست شود و پوچ مغزان کج دست ، و باعث عبرت دزدان بی آبرو شود و خالی جیبان ریخته موی ، و روشنی راه هر بی دلیل شود و آموزگار فرار و گریختن از پای افزار عیال ، به هر مفلوک زن ذلیل .

اما بعد

جد بزرگم اسکندر ، آن مرد کارزار و آن ترک کرده سیگار ، آن خداوندگار شجاعت و آن تندیس بلاهت ، آن جهانگشای مقدونی کبیر و آن جگر شیر خورده دلیر ، چون یونان و مصر و روم و تمام اروپا و بخشی از آسیا و نیز شمال آفریقا را گشود ، از باب تناسب اندام و سلامتی به سونای مرطوب و خشک همی رفت و بر شاخه درخت هندوانه و پیاز و تمشک همی جست ، نگاری چند خوش اندام و سیمین پیکر در آغوش میکشید و خمره های پر از می ناب انگوری بر دوش ، هر از چند گاهی بزم و عشرت و طرب میآراست و خودش نیز در آن میان به رقاصی و دست افشانی می پرداخت ، جوجه کباب و شیشلیک و کباب بره به نیش میکشید و از پی آن تریاک و شیره ناب و گاهی حشیش میکشید .

خلاصه به تن آسائی شاغل بود و از کشور گشائی غافل .

ایام بدین منوال بود تا روزی خبر آوردندش که : الا اسکندر چه نشسته ای که محمود نامی از خطه قزوین خروج کرده و سر برداشته و قصد و آهنگ تاج و تختت کرده و درفش برافراشته .

اسکندر را چو نام قزوین و سلطان محمود بر گوش رسید ، پشتش سخت بلرزید و نشئگی اش یکباره از سر پرید و آرام نالید : تباه شدم .

اسکندر هراسان و دل نگران و گیس کَنان و جیغ و واجیغ کِشان به نزد شیخ الشیوخ ابوسعید ابوالخیر به خانقاه شد و عرضه داشت : یا شیخ مرا حیلتی آموز تا از این یل با عرضه و شیر شرزه ، ایران مقام و قزوین کنام رهایی یابم ، حقا که درست گفته اند : قدر عافیت آن کسی داند که به مصیبتی دچار شود .

شیخ چندی زنخدان به جیب اندر کرد و گِرِهی بر جبین انداخت ، سخت اندیشناک گشت و سپس نسیمی از تبسم برلبانش گذشت و چنین سخن آغاز کرد :

ای اسکندر تو را آورد با این پهلوان قزوینی نشاید که اگر در میدان کُشتی سینه ات برخاک سایَد ، زآن پس آبرویت همه یکجا بریزد ، پس تو را خدعه ای خواهم آموختن که اگر آن را درست و تمام به کار بستی ، گزندی از آن نرّه شیر بر تو نخواهد رسید و الّا :

در کف شیر نر خونخواره ای غیر تسلیم و رضا کو چاره ای

سلطان محمود غزنوی یل قزوین ، شهر نیکان و پاکان و پسرکان و دکان و مکان و .... با فرّ و شکوهی بی بدیل و با جلال و جبروتی بی تمثیل به مقدونیه اندر شد ؛و هنوز از گرد راه نرسیده و جرعه ای آب ننوشیده ، سراغ از اسکندر گرفت .

لکن هرچه جستند کمتر یافتند و هرچه پرسیدند کمتر پاسخ شنیدند .

بالاخره بزرگان شهر و زعمای مقدونیه گفتندش : در این شهر و دیار اسکندر نام فقط یکیست ، که او نیز شکسته بندیست ؛ و اسکندر جهانگشای مقدونی افسانه ای بیش نیست .

گفت مرا بر وی هدایت کنید تا خودم دانم و اسکندر شکسته بند مقدونی . بر محکمه ( مکان شکسته بندی ) وی هدایتش کردند ، اسکندر را دل درون سینه قرار نبود ، لیک طبق دستور شیخ دم بر نیاورد و دهان باز نکرد و کماکان خود را به شکسته بندی شاغل نشان داد و از سلطان محمود غافل .

محمود چون جنگاور مقدونی را نشناخت و از دلیری و جهانگشایی در شکسته بند مفلوک اثری نیافت ، از راهی که آمده بود به قزوین مراجعت نمود و برتخت شاهیش مجالست . لکن دستور داد اگر روزی جهانگشای مقدونی را یافتند ، او را گردن زنند و کالبدش را سه تکه کنند و تکه میانش را جهت خود سلطان به قزوین آورند و دو تکه دیگر را خوراک کرکس و شاهین کنند ، تا عبرت خاص و عام شود و دگر کسی هوس جهانگشائی ننماید .

اسکندر نیز از ترس گردن و تکه میانی کالبد تن ، آنچنان به شکسته بندی پرداخت که خود نیز باور نمود که از ازل شکسته بند بوده نه جهانگشا .و دودمانش نیز همه از آن پس شکسته بند شدند تا نوبت به این حقیر سراپا تقصیر رسید .

والسلام

اسکندر شکسته بند نواده اسکندر کبیر.

پی نوشت : بیت به کار برده شده در متن اثر اسکندر نیست و مربوط به دیگریست که نامش را نمیدانم .