سکونش بنفش
چرا "سکونش بنفش"
اول از یک دوستی ساده اینترنتی شروع شد و بعد رابطه ها نزدیک شد و صیغه ی خواهر و برادری ثبت شد و بعد به پیشنهاد برادر تصمیمی گرفته شد تا طنز مرده ی جامعه در محضری مجازی جون بگیره!
جو یه طوری بود که رنگ ها با هم دشمن بودند و جنگ سختی در بین رنگ ها بود. یک رنگ مظلوم واقع شده بود وهر کس اون رنگی می شد وای به حالش بود. چرا که ف ی ل ت ر می شد!مداد رنگیها کور شده بودند و هیچ کس به کمک رنگ مظلوم جامعه نمی یومد و حتا اون رو نمی دید. اما جو یکی از رنگ ها که شجاع تر از بقیه بود گرفت و به کمک رنگ مظلوم مدادرنگی ها اومد. در حالی که خفه بود اومد. مظلومیت رنگ مورد نظر را در سکوت خودش فریاد بزنه! و این اون رنگ رنگی نبود به غیر از رنگ بنفش! و چون مداد رنگی ما از گفتن سخنان جدی عاجز بود نام وبلاگ ما شد "سکونش بنفش"
و اینطور بود که سکونش بنفش به وسیله ی به اصطلاح بی طرف ترین پسر رنگی و پر رنگ ترین مداد رنگی لال دنیا! با یک ایده ی "ا ن ق ل ا ب م خ م ل ی" زیر پوستی جون گرفت و با یاری دوستان دیگری حتا خیلی هاشون خیلی هم بی رنگ بودند، پایه گذاری شد که کم کم چندتاشون رفتن و چندتا هم موندن و دوستان زیادی هم اضافه شدند تادر سکوتی تند و بی صدا متولدبشن.
و اینطور بود که برای اولین بار یک پسر یک موجود مجازی زایمان کرد که جنسیت نداشت و فقط شعور و فهم داشت.اما برای اینکه این موجود هوشمند و عجیب الخلقه مجازی که مادرش مرد بود مورد غضب شاه دنیای مجازی یعنی :"ج ر ا ی مِ م ص ا د ی قِ ر ا ی ا ن ه ا ی" قرار نگیره خودش را زد به لودگی و طنازی و شد همون شخص شخیصی که تاریخ چندین بار به خودش دیده مثل جناب ملانصردالدین و بهلول!و این بار در دنیایی دیگر این اشخاص به دنیا آمدن با نام "سکونش بنفش"به معنای "سکوت تند" .
به امید اونروز که به هدفش برسه و رسالتی رو که به خاطرش به دنیا اومده رو به اجرا بذاره.![]()
![]()
ستاره کلهر.
"سکونش بنفش"
حالا که شدست محفلی جور
از سرخ و سفید و سبزه تا بور
اسپند کنید دود و هی دود
تا چشم حسودها شود کور
ما چند نفر علاقه مندیم
بر طنز و فکاهه تا لب گور
از نکته به نکته شاعرامون
موضوع خفن رو می کنن تور
شعری که اگه تو هم بخونی
کل بدنت از اون بشه مور
می گن همش از مسائل روز
از عامل فقر و هاله ی نور
می گن همش از سیاست اما
با قیچی تیز و تیغ سانسور
شعرای پر از کنایه ونیش
جمله نمکین و از نمک شور
حالا بگم این رو من خلاصه :
از قند و نمک بساتمان جور
این جا همه دور هم نشستیم
با میل و علاقمون نه با زور
نامش که سکونش بنفش است
یک محفل شاد و خوب و مسرور
سایه روشن
خانقاه سكونش
درود و ثنا خداي بزرگ را ، آن آفريدگار مهربان ، پروردگار منان و ستايش بي اندازه بر فخر رسالت ، خاتم نبوت ، احمد رسولان ، محمود زمين و زمان ، محمد بن عبدالله و ذريه پاكش .
اما بعد
در عهد و دوره شباب چو در جميع علوم و فنون عقلي ، نقلي ، نظري ، هنري ، سمعي و بصري ،استقرائي و استنتاجي ، استبدادي و استخراجي ،نجوم و رمل و اصطرلاب ، ديفرانسيل و هندسه و حساب ، طب و شكسته بندي ، جوز و حناي هندي ، حكمت و عرفان و فلسفه ، سيگارت و ديناميت و فشفشه ، قاپ بازي ، دندان سازي ، بند اندازي! ، كيهان شناسي ، مهندسي ، عجيبه ، غريبه ، نتيجه ، نبيره ، عديده ، كثيره و بسياري علوم ديگر – كه سوهان كهولت نام آنها را از لوح ذهنم پاك نموده - سرآمد دوران گشتمي به مدرسه نظاميه بغداد و جندي شاپور اهواز و شريف تهران و آكسفورد بريتانيا و هاروارد ينگه دنيا بر كرسي استادي تكيه زدمي و به پرورش تلاميذي چون سعدي و حافظ ، فردوسي و فائز ، محمود حسابي ، پروين اعتصامي و بسياري ديگر پرداختمي .
عهد بدين منوال گذشتي تا روزي به دعوت شيخ اجل سعدي كه تلمّذم همي كردي و باري چند از مشروط گشتن رهائيش داده بودمي ، به قصد تفريح و تفرج به شيراز شدمي . پس از چند روز گشت و گذار در باغ ارم و آب ركن آباد و فلكه گازو و استاديوم حافظيه و ديدار با كوروش كبير و غلامحسين پيرواني ، روزي به تنهايي حوالي دروازه كازرون سير افاق و انفُس همي كردمي تا از گِل كوب و كَل مشير* گذشتمي و به كوچه سنگ سياه اندر شدمي و دالاني يافتمي باريك و درون يكسر تاريك ، از سر كنجكاوي وارد گشتمي تا به دروازه اي رسيدمي كه به خطي خوش بر آن نوشته بودندي : خانقاهِ سكونش بنفش .
پس از توكل و تمسك بر خداي ، دروازه را گشودمي و پاي افزار از پاي برون كردمي و اندر گشتمي ، تا سردابه اي بودي نيم تاريك و نيم روشن با سقفي بلند و طاقهايي چو كمند ، آرامش عظيمي در فضا جاري بودي كه رگ و پوستم از آن آرامش منقبض گشتي ، جماعتي ديدم از ذكور و اناث همه دست به سينه و كمر بسته و منتظر ايستاده ، تا مرا بديدندي اندك اندك تبسم كردندي و سپس خنديدندي و به ناگاه خنده شان بالا گرفتي و آن سان بخنديدندي كه مرا نيز خنده اي سخت عارض گشتي و چندان خنديدمي كه بر خود همي پيچيدمي و قاه قاه خنديدمي تا از خود بي خود شدمي .
پس از لختي هوشيار شدمي و خود در بستري از پرنيان يافتمي ، روح و روان سبك شده از هر درد و الم ، و نشاطي وافر بر من مستولي گشته ، چو برخاستمي ، طوماري يافتمي از ديوار آويخته و بر آن نوشته :
هركه در اين سرا در آيد بخندانيدش و از ايمانش مپرسيد
چه آنكه بر درگاه باريتعالي به جان ارزد
البته به خانقاه ابوالامين به خنده اي ارزد**
جماعت خندان بديدمي حلقه زده به دور شخصي ، چهار زانو همي نشسته با جامه بلند و سپيد به سان دشداشه تازيان ، ليك با آستينهاي ركابي چو جامه بسكتباليان ، شكمي فربه و ريشي بلند كه تا نافش مي رسيدي و گيسواني ژوليده ، سر در گريبان برده بودي و دمي ذكر گفتي و دمي قهقهه سردادي و جماعت به افتخار و احترام وي بناي قهقهه گذاشتندي ، ليك هيچ يك در خنديدن از وي پيشي نگرفتندي و به گرد پايش نيز نرسيدندي .
از نام و نشانش پرسيدمي ، تا پاسخ بدادندي وي شيخ الشيوخ ، مرادالعارفين ، مرشدالمسافرين ، ابوالامين شفيعاني پيشوا و رهبر خنده رويان اين ديار ، بلكه تمام ملك وجود همي باشد و اكنون در عالم ملكوتيان مشغول مطايبه و جك گفتن و جك شنيدن با ملائك است .
به وي نزديك شدمي چندان كه صداي ذكرش مي شنيدمي و وي دمي آهسته گفتي : يا وبلاگ... يا وبلاگ... و ناگهان مي خنديدي جندان كه نفسش فرو مي رفتي و مي افتادي و اينگونه گذشتي تا ساعتي .
پس از آنكه شيخ از عالم معنا به كره خاكي بازگشتي از وي پرسيدمي يا شيخ اين چه ذكر بود كه خواندي ، تا شيخ از نام و نشانم پرسيدي و پاسخ دادي اي اسكندر من عمر خود وقف خنداندن خلق خدا همي كرده ام و اين جماعت مرد و زن خنده گزار كه همه مريدان منند نيز در اين مهم ياري ام همي كنند و هركس تعامدا با تصادفا به اين خرابات قدم نهد چندان مي خندانيم تا غم و غصه اش فرامُش همي كند . اما اين ذكر ، كه اكسير اعظم و كبريت احمر باشد و اگر بر آن مداومت ورزي به آن رتبه رسي كه طفل را در شكم مادر و مرده را در گور بخنداني ، را روزي مَلَكي در عالم ماورا به من آموخت و سرّ آن در اين است كه در ايام آتي ، آلتي پديدار خواهد گشتن ، اينترنت نام از ساخته هاي دست آدمي كه در آن دستگاهي خواهد بودن كه وبلاگ اش همي خوانند و به واسطه آن هركس از ما هنر و شعبده خنداندنش را بر خلايق نمايان خواهد كردن و جماعت عظيمي را خواهد خنداندن ، باشد تا بر امر خنداندن خلايق استوارتر و پيروزتر همي گرديم .
و في الحال چون من از كودكي در لودگي و مسخرگي استاد بودمي و گهگاه به مجالس مختلف به خنداندن رفقا مي پرداختمي ، با ديدن خانقاه و جماعت خنده گزار شوريده و شيدا شدمي و مدتي سر به بيابان نهادمي و سپس ترك خانه و كاشانه و كرسي استادي نمودمي و در سكونش به خنداندن خلق پرداختمي تا به امروز.
* منظور از كَل مشير ، چهار راه مشير باشد .
** اشارتی به ابوالحسن خرقانی
پاورقي :
- هرگونه تشابه نام كاملا تصادفي باشد .
- قرار بود تا نام تك تك اعضا خنده گزار ذكر گردد لكن از ترس اطناب صرفنظر گرديد .
- لطفا با حوصله بيشتري خوانده شود . از پذيرفتن نظراتي كه مبني بر نخواندن است ،معذورم .
- تقاضا دارم پس از نقد ادبياتي به محتوا و اينكه چقدر خنديده ايد نيز بپردازيد .
اسكندر شكسته بند ؛ خنده گذار اعظم سكونش